توجه.........................توجه
بروبچه ها گل خط مشکی
وبلاگ خط مشکی با وبلاگ سحر بانو ادغام شد.
به دلیل تعدد وبلاگ ها ونداشتن وقت کافی برای بروز رسانی همشون .دو وبلاگ خط مشکی و وبلاگ سحر بانو با با هم یکی شدن.
آدرس جدید وبلاگ:
http://saharbanoo.mihanblog.com
بنابراین دوستان گرامی در وبلاگ همیشه به روز
ღ•.,.• *ღ•.,¸,.•¸,.سحر بانو•.,¸·•*•.,,.·•.¸,.•ღ
منتظرتون هستم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز
امروز وقتی به صندوق پیام های وبلاگ پالیز نگاهی می انداختم،دیدم آقای گلپایگانی (یکی از بچه های علمی کاربردی)یه پیام برام گذاشته بود به من خبر داده بود که 28 شهریور روز توزیع دفتر چه هاست.
خوب با این حساب باید تا 28شهریور صبوری پیش کنم. که بسی سخت ورنج اور.
امروز به سایت گلستان پیام نور رفتم . رفتم سراغ نمره هام .ترم تابستونه من دوتا درس گرفته بودم.فارسی رو با نمره نسبتا خوبی قبول شدم و واحدشو پاس کردم،اما بینش 2معلوم نشده بود.
باید همین روز ها برای انصراف برم دانشگاه.راستش کمی سخته برام.می دونید چرا .اخه من بهمن ماه سال گذشته همین مسیر انصراف رو طی کردم اما بعد از کلی بدبختی وشنیدن نصیحت های پدرانه - مادرانه وحتی برادرانه مسئولین دانشگاه که برام هم تکراری وهم اعصاب خورد کن بود آخرش نشد که برم.گفته بودم که پارسال گرافیک دانشکده اراک قبول شدم اما مشکلاتی برام پیش اومد که نشد برم وبهتر بیشتر دربارش صحبت نکنم.
خلاصه حالا که دوباره می خوام این مسیر انصراف رو طی کنم مصیبت گرفتم.می دونم از همون در اتاق رئیس دانشگاه گرفته تا در نگهبان دانشگاه باید جواب پس بدم.که چرا می خوام حماقت کنم واز رشته به این فوق العاده ای انطراف بدم.
؟؟؟
اخه یکی نیست بگه به شما چه اولا....
دوما کجای بازرگانی خوبه من نمی دونم...!!!/؟؟؟؟؟
سوما به اونا چه ربطی داره و کدام قسمت بازرگانی خوبه ؟؟؟؟
والا به خدا.
فردا زبون روزه ی باید برم جواب نکیر ومنکر بدم ...اما با همه ای این حرف ها در حال حاضر چاره ای ندارم.
پس برام دعا کنید که من فردا می رم دنبال کار انصراف دانشگاهم.
فعلا بای ودر پناه خدا.
*
*گرافیک
آیا گرافیک ازشیطنت خطها نمایان می شودیا ازبازی زیبای رنگ
چگونه است که گاهی یک طرح ساده گرافیکی به سادگی می تواند پیامی را که بر دوش دارد به خوبی به مخاطب
خود بفهماند، در حالی اگر بخواهیم همین پیام را با چینش کلمات بیان کنیم شاید بعد از
اینکه ده ها سطراز کاغذ را سیاه کردیم مخاطب بیچاره ما جز سر در گمی چیز دیگری نصیبش نشده باشد-
به راستی این هنرجادوی عجیب است که اگر جادوگر قابلی باشید می توانید مخاطبانتان را میخکوب کنید-
من فکر می کنم جادویی گرافیک از همان خط سیاهی آغاز شد که هزاران سال قبل وقتی خلق جهان
اندر خم یک کوچه بودن ما ایرانیان بر لوح زرین وجودمان رسم کردیم-
اما چه شد که بیگانگان بازی با این خط سیاه را بهتر ازما یاد گرفتند واکنون ما به گرد پایشان هم نمی رسیم.البته در این دهه
اخیر استادان وبزرگان گرافیک وهمچنین جوانان خلاق وخوش فکر ایرانی با ارائه ای کارهای قابل تحسینی خودی به ان پر مداعایان
نشان داده اند.
همین است -ما می توانیم به انجا برسیم که نشان دهیم هنر نزد ایرانیان است ...
چند کلام حرف
فردا امتحان فارسی دارم -باید خوب بخونم- بعداشم امتحان بینش -
وبعدش دیگه هیچ کاری با این پیام نور ندارم-خدا کنه-
امروز یکی دوتا از بچه های گرافقیست که ازشون سوال پرسیده بود جوابدادن
همینجا ازشون تشکر می کنم - به خصوص از استاد نظری وجناب گلپایگانی
که جدا لطف کردن ویه سری از مسائل رو بخوبی برام روشن کردن.
من باید منتظر توزیع دفترچه ی علمی وکاربردی باشم-
بعداشم ثبت نام واگر قبول بشم به امید خدا راهی دانشگاه هنر می شم
شایدام نتونم پذیرش بگیرم اما سال گذشته که به راحتی تونستم قبول
بشم .خوب توکل بر خدا - هرچی بخواد همون می شه.
درضمن یک سری از دوستان راجع به لوگوی وبلاگ پرسیده بودن - دوستان
من به دلیل مشغله کار ی والبته فکری زیاد فعلا نمی تونم
یه آرم برای وب طراحی کنم ایشالله بعد از اینکه کمی سرم صبر شد حتما یه
ارم می سازم (اینجاست حکایت کوزه گر وکوزه شکسته)
یکی از بچه ها خواسته بود تا در مورد هدف ام از ساخت این وبلاگ بگم.
دوست عزیز من یه آرزوی بزرگ تو زندگیم دارم .این ارزو اینکه یه گرافیست
بشم .بعد از اون یه گرافیست خوب بشم --»گرافیست عالی--»
وبلاخره کسی که نام ایران عزیزمون رو بر سر زبون ها بندازه.
شاید بخندی اما با عنایت ولطف خدا وسعی شبانه روزی من حتما به آرزوی
بزرگ ام می رسم-این وبلاگ رو ساختم تا قدم به قدم این راه طوالانی
همراهیم کنه .واون روزی که به ارزوی
بزرگ ام برسم اون روز...
سر آغاز نام است او.خدای من وتو
بسم الله الرحمن الرحیم
آغاز می کنم شکستن سکوت شب را با قلمی به رنگ آسمانش-
خطی مشکی می کشم بر روی ابرهای تیره ونگارین می کنم آن گوی درخشان سفیدش را-
اینجا صحبت دل نیست – حرف قلم است آن هم نه حرف بی قیمت بلکه حرف روزهای پر ارزش جوانی ولحظات طلایی عمر من –
من همانم – همان که قلمی در دست دارد ومی کشد آن خط مشکی را بر روی لوح زیبای زیر دستش-
اری من ،من می کشم آن خط را ،من ،منی که در آغاز راه هستم .این روزها را با تلاطم طوفان اشتباهات گذاشته ام پشت سر می گذارم – اشتباهاتی که مرا از انچه می خواستم دور کرد وهم اکنون می خوام که با همان قلمی که در دست دارم بکشم خطی پایانی بر ان خطا های دیرینم-
خوب بازی شیرین با کلمات رو کنار می زارم ودر اولین پست خط مشکی می خوام خط ونشون وبلاگ ام رو بکشم-
همون طور که گفتم .من منم.همونی که در آغاز ورود به دهه ای دوم زندگیش متوجه شده که خط زنگیش اونی نیست که تا حالا اومده .
من پشیمون شدم – از تصمیمات گذشته ام وکور کردن آرزو هام – خدا رو شکر می کنم که حالا متوجه اشتباهاتم شدم ممکن بود در دهه 4 یا 5 زندیگیم باران دوزاری هام بریزه وآن هنگام که پیری وناتوانی منو از گود بیرون کردن و سر مداد مشکی من دیگه نوکی نداره که بشه باهاش خط کشید اونم یه خط مشکی-
اما .........من ...من شادم – جوونم –شهامت دارم وحالا می گم اشتباه کردم ومی خوام جبران کنم.
اما اشتباه منچی بوده که حالا باید روش خط بکشم وبرم سر سطر زندگی—
من بازرگانی می خونم –رشته ای که اصلا دوستش ندارم – اصلا.
اما با این حال وقتی سال گذشته نتایج کنکور آمد مثل یه بچه نادون با وجود اینکه می دونستم من آدمی نیستم که سر کلاس اقتصاد ریز ودرشت بشینه رفتم وثبت نام کردم –من بعد از مدتی فهمیدم که گرافیک اراک قبول شدام اما دیگه دیر شده بود – نتونستم عاقلانه فکر کنم – اشتباه پشت اشتباه – مداد مشکی من که با هاش خط می کشیدم رفت تو انبار – دیگه حتی نمی تونستم یه طرح ساده بکشم-
از کار توی هفته نامه انصراف دادم وگفتم وقت ندارم براتون کاریکاتور بکشم – اما واقعیت این بود که دیگه نمی تونستم چیزی بکشم .اینگار قلم وکاغذ قهرشون گرفته بود – دیگه باهم رفیق نبودیم – من کم اوردم .روزها دگذشت – امار ناکامی های من در رشته بازرگانی وافسردگی در فراق قلم مشکی منو داشت از پا می انداخت تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....یه روز یه صدا شنیدم – تق ...تق....تق...
اره شنیدم صدای کوبوندن در کماد بود – یکی داشت می گفت کمک کن تا بیام بیرون ..کمک کن تا بهت کمک کنم.کماد رو باز کردم یه مداد مشکی سراسیمه از کماد پرید بیرون – با اون چشمای مشکیشی بهم یه نگاهی انداخت –بهش نگاه کردم این بار تو نگاهم موج زد دلتنگیم براش.
دستم گرفتم – اخ که چه بوی خوبی داشت .ساعت ها جلوی بینیم گرفتمش .بوی قشنگشون برام اشنا بود اما یه آشنای قدیمی....اشک از چشمانم سرازیر شد.
بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود برای تو برای اون جعبه های بزرگ مداد رنگی برای اون کاغذ های کوچیک بزرک طراحی – برای همتون – حتی برای خودم....
وبله این شد که ما در فکر رهایی از چنگال اون دیو بی شاخ ودم افتادیم –
من همت کردم – جلوی مخالفت خیلی ها وایسادم .
حالا این ترم تابستونی رو هم که از بازرگانی بگزرونم برگه انطراف قطعی خودمو از دانشگاه بی روح وبی حس پیام نور می گیرم واونو به دانشکده هنر می برم .
از نوشتن اسم هنر لذت می برم .لذت داره وقتی عاشق باش ی- عاشق قلم .عاشق رنگ وکاغذ ، عاشق...
خوب این پست اول خیلی طوالانی شد - .
من می خوام از همین حالا که اول راه جدید با همون خط مشکی بکشم یه عالمه خط قشنگ روی این لوح مجازی.می کشم خط روزهای جونی ...خط روزهای تلاش وسعی من برای یاد گیری هر چه بهتر هنر گرافیک.
گرافیک .من خیلی دوستش دارم –گرافیک رو می گم- برام دعا کنید .اول راهم .بسم الله گفتم وکمر همت بستم .
تبلیغات

